|
خاکم به سر ز غصه به سر خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم
آوخ کلاه نیست تا که از سرم
برداشتند فکر کلاه دگر کنم
مرد آن بود که این کلهش بر سر است و من:
نا مردم ار به بی کله آنی به سر کنم
امروز هر چه خواهی بکن ای دشمن قوی
من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم
من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک
واین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق عشقی وطن ای عشق پاک
ای آنکه وصف عشق تو شام و سحر کنم
عشق تو با وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان به در کنم
|