تبليغاتX
آبتین پوریا - انقلاب ادبی

آبتین پوریا - انقلاب ادبی
انقلاب ادبی محکم شد فارسی با عربی توام شد

آبتین

من چه گویم یک رگم هشیار نیست× شرح آن یاری که او را یار نیبست
در آغاز بنا داشتم مکانی تنها برای نشان تراوشات درونی خود بسازم لیکن اندازه ای کسترده تر شد و به این است که خود بگویید چیست.
abtin1055@gmail.com

» هفته اوّل تیر 1388
» هفته چهارم خرداد 1388
» هفته سوم خرداد 1388
» هفته دوم خرداد 1388
» هفته اوّل خرداد 1388
» هفته چهارم اردیبهشت 1388
» هفته سوم اردیبهشت 1388
» هفته دوم اردیبهشت 1388
» هفته اوّل اردیبهشت 1388
» هفته دوم اسفند 1387
» هفته اوّل اسفند 1387
» هفته چهارم بهمن 1387
» هفته سوم بهمن 1387
» هفته دوم بهمن 1387
» هفته اوّل بهمن 1387
» هفته چهارم دی 1387
» گونه گون

» عربستان جهنمی
» تک و تنها
» معرفی وبلاگ های و سایت های مفید
» خواندنی
» انجمن پارسیان
»
»
»
»
»
»
»
»
»
» سخن روز

دوشنبه یکم تیر 1388

خاکم به سر ز غصه به سر خاک اگر کنم

خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم

آوخ کلاه نیست تا که از سرم

برداشتند فکر کلاه دگر کنم

مرد آن بود که این کلهش بر سر است و من:

نا مردم ار به بی کله آنی به سر کنم

امروز هر چه خواهی بکن ای دشمن قوی

من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم

من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک

واین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم

معشوق عشقی وطن ای عشق پاک

ای آنکه وصف عشق تو شام و سحر کنم

عشق تو با وجودم و مهر تو در دلم

با شیر اندرون شد و با جان به در کنم

 


دوشنبه یکم تیر 1388

زمن نگارم عزيزم خبر ندارد

به حال زارم عزيزم خبر ندارد

خبر ندارم من از دل خود

دل من از من عزيزم خبر ندارد

دل من از من عزيزم خبر ندارد

كجا رود دل عزيز من آخ كه دلبرش نيست

كجا رود دل عزيز من آخ كه دلبرش نيست

كجا پرد مرغ عزيزم كه پر ندارد

كجا پرد مرغ عزيزم كه پر ندارد

امان از اين عشق عزيز من آخ فغان از اين عشق

امان از اين عشق عزيز من آخ فغان از اين عشق

كه غير خونِ جگر ندارد

كه غير خونِ جگر ندارد

همه سياهی ، همه تباهی ، مگر شب ما سحر ندارد

بهار مضطر عزيز من ، آخ، منالُ ديگــــــر

كه آه و زاری اثر ندارد

جز انتظار و جز استقامت

وطن علاج دگـــر ندارد

زهر هر دو سر بر سرش بكوبد

كسی كه تيغ دو سر ندارد


یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

دوستان

باور کنید این روز ها به جز همین مطالبی که دارم می نویسم از چیز دیگری نمی توانم بنویسم

بر من خرده نگیرید

 

مشت مي کوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چيز

آي با شما هستم

اين در ها را باز کنيد

آی   

من به دنبال فضايي مي گردم

لب بامي

سر کوهي

دل صحرايي

که در آنجا نفسي تازه کنم

مي خواهم فرياد بلندي بکشم

 که صدايم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا بايد اين داد کند

از شما خفته چند

 چه کسي مي آيد با من فرياد کند

 


یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

ای خطه ی ایران مهین ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
دور از تو گل و لاله و سرو سمنم نیست
ای باغ و گل و لاله و سرو سمن من ....
تا هست کنار تو پر از لشگر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من ، محن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بی برگ
کز بافته ی خویش نداری کفن من ، کفن من

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

 بهار آمد گل و نسرين نياورد
نسيمي بوي فروردين نياورد

پرستو آمد و از گل خبر نيست
چرا گل با پرستو همسفر نيست

چه افتاد اين گلستان را ، چه افتاد
كه آيين بهاران رفتش از ياد؟

چرا مينالد ابر برق در چشم؟
چه ميگريد چنين زار از سر خشم؟

چرا خون ميچكد از شاخه گل؟
چه پيش آمد؟ كجا شد بانگ بلبل؟

چه دردست اين؟ چه دردست اين؟ چه دردست؟
كه در گلزار ما اين فتنه كرده است؟

چرا در هر نسيمي بوي خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سربرده نرگس در گريبان؟
چرا بنشسته قمري چون غريبان؟

چرا پروانگان را پر شكسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟

چرا مطرب نميخواند سرودي؟
چرا ساقي نميگويد درودي؟

چه آفت راه اين هامون گرفتست؟
چه دشت است اين كه خاكش خون گرفتست؟

چرا خورشيد فروردين فرو خفت؟
بهار آمد ؟ گل نوروز نشكفت

مگر خورشيد و گل را كس چه گفتست؟
كه اين لب بسته و آن رخ نهفتست؟

مگر دارد بهار نورسيده
دل و جاني چو ما ، در خون كشيده

مگر گل نوعروس شوي مرده است؟
كه روي از سوگ و غم در پرده برده است؟

مگر خورشيد را پاس زمين است؟
كه از خون شهيدان شرمگين است؟

بهارا تلخ منشين ! خيز و پيش آي
گره وا كن ز ابرو ، چهره بگشاي

بهارا خيز و زان ابر سبكرو
بزن آبي بروي سبزه نو

سرو رويي به سرو و ياسمن بخش
نوايي نو به مرغان چمن بخش

بر آر از آستين دست گل افشان
گلي بر دامن اين سبزه بنشان

گريبان چاك شد از ناشكيبان
برون آور گل از چاك گريبان

نسيم صبحدم گو نرم برخيز
گل از خواب زمستاني برانگيز

بهارا ، بنگر اين دشت مشوش
كه ميبارد بر آن باران آتش

بهارا ، بنگر اين خاك بلا خيز
كه شد هر خاربن چون دشنه خونريز

بهارا ، بنگر اين صحراي غمناك
كه هر سو كشته اي افتاده بر خاك

بهارا ، بنگر اين كوه و در و دشت
كه از خون جوانان لاله گون گشت

بهارا ، دامن افشان كن ز گلبن
مزار كشتگان را غرق گل كن

بهارا از گل و مي آتشي ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا شور شيرينم برانگيز
شرار عشق ديرينم برانگيز

بهارا شور عشقم بيشتر كن
مرا با عشق او شير و شكر كن

گهي چون جويبارم نغمه آموز
گهي چون آذرخشم رخ برافروز

مرا چون رعد و طوفان خشمگين كن
جهان از بانگ خشمم پر طنين كن

بهارا زنده ماني زندگي بخش
به فروردين ما فرخندگي بخش

هنوز اينجا جواني دلنشين است
هنوز اينجا نفسها آتشين است

مبين كاين شاخه بشكسته ، خشك است
چو فردا بنگري پر بيدمشك است

مگو كاين سرزميني شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشك بهار است

بهارا باش كاين خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود

برآيد سرخ گل خواهي نخواهي
وگر خود صد خزان آرد تباهي

بهارا ، شاد بنشين ، شاد بخرام
بده كام گل و بستان ز گل كام

اگر خود عمر باشد ، سر برآريم
دل و جان در هواي هم گماريم

ميان خون و آتش ره گشاييم
ازين موج و ازين طوفان برآييم

دگربارت چو بينم ، شاد بينم
سرت سبز و دلت آباد بينم

به نوروز دگر ، هنگام ديدار
به آيين دگر آيي پديدار



جمعه بیست و نهم خرداد 1388

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد

در بار بهاری خالی از زاغ و زغن شد

از ابر کرم خطه ری رشک ختن شد

دل تنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ

چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

 در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ

چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن

وندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کج رفتاری ای چرخ

چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

 

 

 

 


یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388

میان دو دشمن چنان سخن مگوی که چون دوست گردند شرمسار شود

سعدی


شنبه بیست و سوم خرداد 1388

 

آتش

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

 


پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388

الا ای مرگ در جانم در آویز

که جام عمر من گردیده لبریز

چگونه زنده مانم ملک ایران:

گرفت از سر دوباره دور چنگیز


سخن روز پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388

دشوار ترین کار محکوم کردن یک دروغگوی احمق است

وینسون چرچیل


» آبتین
» عشقی
» شاهرخ میرزا
» ایرانیان گیاهخوار
» همه چیز از همه جا
» دوست داران حیوانات
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme